X
تبلیغات
دوران خوش ان بود که بادوست به سر شد






















دوران خوش ان بود که بادوست به سر شد

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com








*******
کیک تولد استاد در علامه حلی
8/12/91
 


به احترام گفته ی عزیزی...شعر مهسا خانم اسفندیاری رو در وبلاگم قرار دادم...
امیدوارم شما هم لذت ببرین       
        

:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 11:54 توسط نفس صبحدم|


سلام...

مثل گذشته...دل نوشته های نفس برای هدیه...

میدونم که هیچوقت گذرت به اینجا نمی افته...اما خوب دل دیگه...دلش میخواد بنویسه ...

یه همکلاسی خوب مثل تو...یه همکلاسی ناب ودوست داشتنی که خیلی نفس رو دوست داشت...نفسم خیلی هدیه رو دوست داشت...


یه همکلاسی که یکسال نفس رو ....مهم نیست...دور زدن تو همه جای عالم هست...

دور نزدی...بد دروغ گفتی...

هیچوقت یادم نمیره حس اونروزی رو که توبهم دروغ گفتی و من فکرمیکردم حقیقت داره و به خاطر اون حقیقت دروغ برام تمام دنیا داشت فرومیریخت تاوقتی خالت بهم خبر بده...که سالمی...

ازهمه بدتر...

هدیه!

بیا جلو!گوش هات رو بیار جلو...میخام بقیه رو درگوشت بگم...نمیخام کسی بشنوه...



***

اسم و فامیلت رو بدونi اخر بزن...وارد شو...




:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 14:58 توسط نفس صبحدم|


آدم ها(همه شون) فقط آدمند

نه بیشتر و نه کمتر

اگر کمتر از آن چیزی که هستند نگاهشان کنی، آن ها را شکسته ای

اگه بیشتر از آن حسابشان کنی تو را میشکنند

بین آدم ها فقط باید عاقلانه زندگی کرد

نه عاشقانه


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 14:21 توسط نفس صبحدم|


خدا برای شنیدنِِ صدای تو؛

به فریادت احتیاج ندارد؛

ولی تو برای شنیدنِ صدای خدا؛

به سکوت احتیاج داری ...

************

روح خداست که در من دمیده شده؛

و احساس نام گرفته؛

ارزان نمی فروشمش؛

روزگاری می رسد که؛

می فهمی برای همگامی با من؛

باید لایق باشی، و نیز خواهی فهمید ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 10:39 توسط نفس صبحدم|



جـاذبـه سـیـب ، آدم را بـه زمـیـن زد
و جـاذبـ ه زمیـن ، سـیـب را .

فـرقـی نـمیـکنـ د؛ . . .

سـقـوط ، سـرنـوشـت دل دادن بـ ه هـر جـاذبـ ه ای
غیـر از خـداسـت

بـ ه جـاذبـ ه ای مـی انـدیشـم کـ ه پـروازم میـدهـد ،

خــــــــــدا . . . 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 20:34 توسط نفس صبحدم|


به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
چرا ارّه؟

فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو!
خودش می‌افتد و می‌میرد!




نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 20:30 توسط نفس صبحدم|


کسیــ نمی داند...

من آنروز...

چند بار فرو ریختمــ...

چندبار دلتنگ شدمــ...

از دیدن کسـ ـ ـی کهــ...

فقط پیراهنش شبیه او بود...!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 20:21 توسط نفس صبحدم|



لحظه هاتون شاد شاد...

لحظه هاتون سرشار از طعم ناب خدا

لبریز از انرژی های+

و عشق و دوستی...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 15:35 توسط نفس صبحدم|

===> یک تساوی بسیار جالب ..............
.
............................................. توصیه می شوی حتما ببینید
.
.
.
.
از آنجا كه هيچ كاري از چيني‌ها بعيد نيست بتازگي اثبات كرده‌اند كه 64=65 است. به تصوير متحرك زير توجه كنيد
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 0:5 توسط نفس صبحدم|


به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم . . .
نان را تو ببر . . .
که راهت بلند است و طاقتت کوتاه . . .
نمک را بگذار برای من . . .
می خواهم این زخم همیشه تازه بماند . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 11:38 توسط نفس صبحدم|

خانه ی دوست کجاست؟

در افق بود که پرسید سوار

اسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

سهراب سپهری

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 18:37 توسط نفس صبحدم|

سلام...بچه ها خیلی وقته این سوال ذهنم رو درگیر کرده...هروقت میام شبکه فیس حالم بد میشه...از بیشتر دوستام و اونایی که اونجا میبینم بدم میاد...

نمیدونم چرا دوستام یا دخترای غریبه...

چرا نت هویتشون رو از بین میبره؟اونم به این حد و اندازه...منتظر پاسخ هاتون هستم.نظراتون برام مهمه...خیلی وقته ذهنم مشغوله

هویتشون در همین حد ارزش داره؟خیلی دلم میگیره وقتی میبینم کسی که میشناسمش الان نت انقد هویتش رو ازش گرفته...انقد ...

دلم برای این دختر ها میسوزه...براشون جدی جدی متاسفم...

خیلی از این بدم میاد که محیط نت بخواد هویت ادم رو بگیره...تو نت یادش بره ارزش وجودیش رو...

بیشتر از همه از این متنفرم که پسرها بخوان حتی تو شبکه های اجتماعی و اینترنت هم از دخترهای سرزمین ایران سو استفاده کنن...

خیلی زور داره...که تو محیط نت هم انقد بی ارزش خودت رو جلوه بدی که همه فکرکنن خودت و پاکی درونت که الان تبدیل به مرداب و لجن زار شده به اندازه ی همین ارزش داره...

یجورایی بذار راحت تر بگم...

ارزشت همین بوده که خودت خواستی...


نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 21:2 توسط نفس صبحدم|

هدیه!

امروز خیلی دلم میخاست برات بنویسم...

اگه روزی رد پای نگاه نازت به  دلتنگستان نفست رسید....

اسم و فامیلت رو انگلیسی بزن بیا داخل....بدون i اخر


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 15:54 توسط نفس صبحدم|


نکته هاي طلايي

*زندگي اين نيست که چيزي را به دست آوري، بلکه راهي است که براي به دست
آوردنش پيموده اي.
***
*امروز اولين روز از بقيه عمر شماست، آن را غنيمت شماريد.
***
*آرزوهايت را يک جا يادداشت کن و يکي يکي از خدا بخواه، خدا يادش نمي رود، ولي
تو يادت مي رود چيزي که امروز داري آرزوي ديروزت بود.
***
*هرگز نمي توانيم صفت خوبي را در ديگران بشناسيم، مگر اين که از آن بويي برده باشيم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 11:7 توسط نفس صبحدم|

بنویسید به دیوار سکوت

عشق سرمایه هر انسان است

بنشانید به لب ، حرف قشنگ

حرف بد ، وسوسه شیطان است

و بدانید که فردا دیر است

اگر غصه بیاید امروز

تا همیشه دلتان درگیر است

پس بسازید رهی را کنون

تا ابد سوی صداقت برود

و بکارید به هر خانه گلی

که فقط بوی محبت بدهد

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 11:3 توسط نفس صبحدم|

خوشبخت ترین آدم ها ،

کسانی هستند که ،

این جمله رو می شنوند

" عیبی نداره با هم درستش می کنیم"
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 10:21 توسط نفس صبحدم|


دلـــت را بتـــــکان

اشتباهـــایـت وقتی افتادند روی زمین

بگذار همانجـــــا بمانند

فقط از لابه لای آنــهـا ، یک تجــربه را بیــرون بکــش

قـاب کـن و بـزن به دیـــوار دلت ،

دلت را محکـــــمتر اگر بتکانی

تمـــــام کینه هایت هم میریزد

و تمــام آن غـــــم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت....

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 10:15 توسط نفس صبحدم|



*هر آنچه هستی ،بهترینش باش *

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ، كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه
وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی، كوره راه باش، اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره

باش، با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 10:13 توسط نفس صبحدم|

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 10:12 توسط نفس صبحدم|


پیغام گیر تلفن مادربزرگ ها و پدربزرگ !
ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:
اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.
اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛شماره 3 را فشار دهید.
... ... اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم؛ شماره 6 را فشار دهید.
اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم؛ شماره 7 را فشار دهید.
اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛شماره 8 را فشار دهید.
اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشاردهید.
اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم ...
سلامتی همه مامان بزرگ ها و بابا بزرگ ها♥


نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 20:17 توسط نفس صبحدم|


عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنم؛

بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !

بعد از چند روز به دوستی

بعد از چند ماه به همکاری

بعد از چند سال به همسایه ای ...

اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنم !

دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.

او که یگانه است و شایسته ...



نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 11:24 توسط نفس صبحدم|

پشتش سنگين بود و جاده‌های دنيا طولانی
می دانست که هميشه جز اندکی از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگ پشت تقديرش را دوست نمی‌داشت و آن را چون اجباری سخت بر دوش می کشيد. پرنده‌ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد وگفت: اين عدل نيست! کاش اين همه پشتم را سنگين نمی کردی، من هيچگاه نمی رسم، هيچگاه ...
و در لاک سنگی خود خزيد به نيت نا اميدی !
خدا سنگ پشت را از روی زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد. کره‌ای کوچک بود و گفت: نگاه کن. ابتدا و انتها ندارد.هيچ کس نمی رسد. چون رسيدنی در کار نيست. فقط رفتن است، حتی اگراندکی؛ و هر بار که می روی، رسيده‌ای و باورکن آنچه بر دوش توست، تنها لاک سنگی نيست، تو پاره ای ازهستی را بر دوش می‌کشی، پاره‌ای از مرا !
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت، ديگرنه بارش چنان سنگين بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از"او " را با عشق بر دوش کشيد

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 11:8 توسط نفس صبحدم|



خدا رو دوست داشته باش، حداقل می دونی که یه روز بهش میرسی

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 11:1 توسط نفس صبحدم|


كاش ميفهميدي قهر ميكنم تا دستم را محكمتر بگيري و بلندتر بگويي بمان نه اينكه شانه بالا بيندازي و ارام بگويي هرطور راحتي . . .



نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 23:9 توسط نفس صبحدم|

به کوچه ای وارد می شدم که پیرمردی از آن خارج می شد
. پیرمرد گفت: نرو بن بست است...
گوش نکردم و رفتم ،
بن بست بود!
برگشتم
به ابتدای کوچه که رسیدم

پیر شده بودم.......
!

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 23:4 توسط نفس صبحدم|

میــدانــی؟
گــاهــی مغرورترین و سنگ دل ترین

ادم دنیا هم که باشی

یــک لحظـــه ،یــک آن ،

یــاد کســی روی قفســه ی سینــه ات

سنگینــی میکنــد...

آن لحظـــه بــه طـــور کــامـــلا" غــریــزی ،

نفــس عمیقــی میکشــی

تــا سنــگ کــپ نکـنـی ،

بــه طـــور کــامـــلا" غــریــزی ........

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 19:26 توسط نفس صبحدم|


با برداشتن هر قدم به وسیله این دمپایی‌ها، به بقیه می‌گویید: نگران نباشید، شاد باشید!

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 11:45 توسط نفس صبحدم|


آنِه!

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؛

وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؛

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات، از تنهایی معصومانه دست هایت؛

آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت؛

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت؛

حقیقت زلال دریاچه نقره ای نهفته بود؟

آنِه!

اکنون آمده ام تا دست هایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری؛

تا در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی؛

اینک، آنِه!

شکفتن و سبز شدن در انتظار توست، در انتظار توست ...


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 18:14 توسط نفس صبحدم|


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 11:53 توسط نفس صبحدم|


خداوندا؛

دقیق یادم نیست آخرین بار؛

کی خود را پیدا کردم؛

اما خوب یادم هست؛

هر گاه که گم شدم؛

دستم در دست تو نبود ...



نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 11:29 توسط نفس صبحدم|


نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 11:20 توسط نفس صبحدم|


خدایا تنهانیازم این است

که بدانی چقدر نیازت دارم......♥♥♥

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 11:18 توسط نفس صبحدم|

                      

    شعاع مهربانیــــــــــــــت را

 

 روز به روز زیادتـرکن

 

  آنقدرکه روزی بتوانی

 

    همه را در آن جای دهی

 

   آن وقت است که دیگر تا خـــدا فاصله ای نیست...

 

                         

                            خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم ، اما نشانم نده

 

                       مهربانا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 11:9 توسط نفس صبحدم|

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد...


میخواهی کودک باشی...


کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد...


و آسوده اشک می ریزد...


بزرگ که باشی...


باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی .

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 10:58 توسط نفس صبحدم|

اول خدا

باید یاد می گرفتم

از هر چیزی عشق و خاطره نسازم

شاید

منظور باران من و تو نبودیم ... !!!


نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 19:59 توسط نفس صبحدم|


مـــی خـــواســـتـــم...


پــیــش رویـت دنــیــا را بـه زانـو در بـیـاورم


مـــی خـــواســـتـــم...


تـمـام بـاغـچـه هـا را بـرایـت اقـاقـی بـکـارم


مـــی خـــواســـتـــم...


شــب هـایـت سـتـاره بـاران بـاشـد


نه بی ستاره ، بارانی


مـــی خـــواســـتـــم...


خـوش خـبـر تـریـن قـاصــدک هـا را


بــرایــت بـه بـاد بـسـپـارم


مـــی خـــواســـتـــم...


بـرایـت کـوچـه هـا را گـردگـیـری کـنـم


آیـنـه هـا را چـراغـانـی...!


مـــی خـــواســـتـــم...


«عـــاشــقـــت بـــاشـــم»


بــبــخـــش


طـاقــت نـداشـتـی...


بــبــخــش


نـــمـــانــــدی !!!


نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 0:56 توسط نفس صبحدم|


من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در ان بالاها

مهربان، خوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند، او مرا می خواهد


نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 22:47 توسط نفس صبحدم|

دَر زیــ ـر بــ ـاران حــ ـتی بــِه دَرخــ ـواست چَــ ـتر هَــ ـم جَـ ـواب رَد مــ ـی دَهـَـ ـم،
مــ ـی خواهَــ ـم تَنــ ـهایی ام را بــ ـه رَخ این هَــ ـوای دو نـَـ ـفَره بــ ـکِشانـَـ ـم..

عکس: زیر باران، بدون چتر

نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 16:0 توسط نفس صبحدم|

 از طرف دایی :

نقش چشمان قشنگت همچو شهر اسمانهاست

فرصت درک نگاهت وه چه بی همتا و زیباست

ساز شیرین کلامت،میکشد دل را به اتش

جوهر ناب صداقت،برلبت بی وقفه پیداست

از فروغ ان نگاهت،می تراود نور خورشید

ناز لبخندت نفس جان،همچو ناز پریاست

تاکه در هفتم سرای ماه دی چشمت گشودی

وصف تو در شعر نابم ،چون زمستانی فریباست

لاله ی روی قشنگت طعنه بر باغ و جنان زد

دیده ات مانند نوری در میان کهکشان هاست

تازه شد شور تولد،باگذشت سال هجده

مستی و شور و صفایت ،چون دی زیبا هویداست

با تبسم چون فرشته ،امدی در اخرین فصل

ای که ان هفتاد و سوم ،سال میلاد تو زیباست

رود عمر دلنشینت،گشته جاری در کلامم

کل شعر و واژه هایم ،واله و مفتون و شیداست

**************









 




نفسی تازه نما یید  نفس آمده است

مرغ شادی به بیرون زقفس آمده است

سال هفتاد وسه وهفتم دی در قزوین

دختری ناز کنان بر همه کس آمده است

سرخوش وشاد پدر،مادر او هم زیرا

لطف حق یکسره از پبش وزپس آمده است

سالها بگذرد از روز ولادت اکنون

اهل تبیان شده با بانگ جرس آمده است

ورزشی باشد واول زهمه راکت وتور

قهرمان گشته در آن روی فرس آمده است

اهل تبیان همه گویند به فریاد رسا

هفت دی باد مبارک نفس آمده است


شعرهای تقدیمی از طرف دوستان تبیانی




نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 18:54 توسط نفس صبحدم|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت